هر انسان کتابی است در انتظار خوانده شدن...

روزهای کودکی

 

   میخواهم برگردم به روزهای کودکی،

   آن زمان که:عشق تنها در آغوش مادر خلاصه میشد....

   بالاترین نقطه ی زمین,شانه های پدر بود......

   بدترین دشمنانم,خواهرهایم بودند.......

   تنها دردم,زانوهای زخمی ام بود,

  وتنها چیزی که میشکست,اسباب بازیهایم بود,

  و معنای خداحافظ تا فردا بود.....!!!


[ شنبه 31 مرداد 1394 ] [ 07:33 ب.ظ ] [ فاطمه شعبانی حاجی ] [ نظرات() ]

♥♥روزمون مبارک☺♥♥

سلام خدمت تمامی دوستان عزیزم..

شرمندتونم که چند وقت نتونستم پست جدید بزارم.

مسافرت بودم شرایطش مهیا نبود.


"ولادت حضرت معصومه(س)و روز دخترو به همه ی شما دوستان عزیزم تبریک میگم"






[ یکشنبه 25 مرداد 1394 ] [ 05:06 ب.ظ ] [ فاطمه شعبانی حاجی ] [ نظرات() ]

♥یخی که عاشق خورشید شد♥

      

خلاصه ای از کتاب "یخی که عاشق خورشید شد‏"‏ اثر رضا موزونی :


"زمستان تمام شده و بهار آمده بود؛.

 تکه یخ کنار سنگ بزرگ، جای خوبی برای خواب داشت؛. 

 از میان شاخه های درخت نوری را دید؛

با خوشحالی به خورشید نگاه کرد 

و با صدای بلند گفت:سلام خورشید..‏.-

من تا الأن دوستی نداشته ام با من دوست می شوی‏؟

 خورشید گفت:‏"سلام‏'اما...‏"

 یخ با نگرانی گفت:‏"اما چی‏؟"‏ 

خورشید گفت: "تو نباید به من نگاه کنی‏‏‏،

باور کن من دوست خوبی برای تو نیستم-
  
اگر من باشم,تو نیستی‏!‏ می میری,می فهمی‏‏"‏

 یخ گفت: ***چه فایده که زندگی کنی و کسی را دوست نداشته باشی‏!‏ 

چه فایده که کسی را دوست داشته باشی ولی نگاهش نکنی‏!‏‏!‏‏!‏‏"‏
 
روزها یخ به آفتاب نگاه کرد و کوچک و کوچک تر شد؛

یک روز خورشید بیدار شد و تکه یخ را ندید؛

از جای یخ جوی کوچکی جاری شده بود- 

چند روز بعد از همان جا گلی زیبا به شکل خورشید رویید- 

خورشید هر جا که می رفت گل هم با او می چرخید- 

و به او نگاه می کرد. 

گل آفتابگردان هنوز عاشق خورشید است.♥"


[ جمعه 9 مرداد 1394 ] [ 11:44 ق.ظ ] [ فاطمه شعبانی حاجی ] [ نظرات() ]

...☺♣☺...

      

[ پنجشنبه 8 مرداد 1394 ] [ 11:00 ب.ظ ] [ فاطمه شعبانی حاجی ] [ نظرات() ]

رفتار من عادی است!!


   رفتار من عادی است،

     اما نمی دانم چرا

    این روزها؛

    از دوستان و آشنایان،

   هر کس مرا میبیند

   از دور می گوید:

    این روزها انگارحال و هوای دیگری داری؟!؟

اما 

  من مثل هر روزم،

  با آن نشانیهای ساده

  و با همان امضاء ، همان نام،

  و با همان رفتار معمولی،

  مثل همیشه ساکت و آرام؛

  این روزها تنها؛

  حس می کنم گاهی کمی گنگم،

  گاهی کمی گیجم،

  حس می کنم

  از روزهای پیش قدری بیشتر

  این روزها را دوست دارم.

  گاهی

  - از تو چه پنهان-؟

  با سنگها آواز می خوانم

  و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم

  این روزها گاهی؛

  از روز و ماه و سال، از تقویم،

  از روزنامه بی خبر هستم.


  حس می کنم گاهی کمی کمتر

   گاهی شدیداً بیشتر هستم.

  حتی اگر می شد بگویم

  این روزها گاهی خدا را هم

  یک جور دیگر می پرستم.

  گاهی برای یادبودِ لحظه ای کوچک

  یک روز کامل را جشن می گیریم


گاهی

  صد بار در یک روز می میرم.

  اما

  غیر از همین حسها که گفتم

  و غیر از این رفتار معمولی؛

  و غیر از این حال و هوای ساده و عادی

  حال و هوای دیگری در دل ندارم.

  رفتار من عادی است



قیصر امین پور




[ سه شنبه 6 مرداد 1394 ] [ 12:15 ب.ظ ] [ فاطمه شعبانی حاجی ] [ نظرات() ]

ازدواج با این ۸ نوع مرد خطرناک است!!!!!

اخیراً «دکتر گینورد آدامز» سرپرست انیستیتو راهنمایی ازدواج 
در دانشگاه پنسیلوانیا، کتابی تحت عنوان 
«چگونه دوست خود را انتخاب می کنید» 
منتشر کرده و در آن راجع به ازدواج مطالب مهمی نوشته است. 
در این کتاب دکتر «آدامز» دخترانی را که قصد ازدواج دارند
راهنمایی و ارشاد کرده و آنها را از ازدواج با «۸» نوع مرد 
که به عقیده ی او خطرناک هستند بر حذر داشته است:

 ادامه ی مطلب و حتما ببینید






♣♣ادامه مطلب♣♣
[ یکشنبه 4 مرداد 1394 ] [ 11:40 ب.ظ ] [ فاطمه شعبانی حاجی ] [ نظرات() ]

ای دوست!!!!

 
  
 ای دوست !!!؟؟؟!!!

 من بسان شریعتی ؛از دوکار نفرت دارم!!!
 
*یکی درد و دل کردن؛!

*و دیگری از خود دفاع کردن!!!


ولی؛!!!

آن دیگری برای من زجرآور است.


ای دوست حواست هست؟؟؟؟؟


[ شنبه 3 مرداد 1394 ] [ 06:46 ب.ظ ] [ فاطمه شعبانی حاجی ] [ نظرات() ]

خدا،عشق،انسان



پیش از این ها فکر می کردم خدا

خانه ای دارد میان ابرها


مثل قصر پادشاه قصه ها 


خشتی از الماس و خشتی از طلا


پایه های برجش از عاج و بلور


بر سر تختی نشسته با غرور


ماه، برق کوچکی از تاج او


هر ستاره پولکی از تاج او


اطلس پیراهن او آسمان


نقش روی دامن او کهکشان


رعد و برق شب، طنین خنده اش


سیل و طوفان نعره ی توفنده اش


دکمه ی پیراهن او آفتاب 


برق تیر و خنجر او ماهتاب


هیچ کس از جای او آگاه نیست


هیچکس را در حضورش راه نیست


پیش از این ها خاطرم دلگیر بود


از خدا در ذهنم این تصویر بود


آن خدا بی رحم بود و خشمگین 


خانه اش در آسمان دور از زمین


بود، اما در میان ما نبود


مهربان و ساده و زیبا نبود


در دل او دوستی جایی نداشت


مهربانی هیچ معنایی نداشت


هر چه می پرسیدم از خود از خدا


از زمین از آسمان از ابرها


زود می گفتند این کار خداست


پرس و جو از کار او کاری خطاست


هر چه می پرسی جوابش آتش است


آب اگر خوردی عذابش آتش است


تا ببندی چشم ... کورت می کند


تا شوی نزدیک ... دورت می کند !!


کج گشودی دست ... سنگت می کند !!


کج نهادی پای ... لنگت می کند !!


تا خطا کردی عذابت می کند


در میان آتش آبت می کند !!


با همین قصه دلم مشغول بود


خواب هایم خواب دیو و غول بود


خواب می دیدم که غرق آتشم 


در دهان شعله های سرکشم


در دهان اژدهایی خشمگین


بر سرم باران گرز آتشین


محو می شد نعره هایم بی صدا 


در طنین خنده ی خشم خدا ...


نیت من در نماز و در دعا


ترس بود و وحشت از خشم خدا !!


هر چه می کردم همه از ترس بود


مثل از بر کردن یک درس بود


مثل تمرین حساب و هندسه


مثل تنبیه مدیر مدرسه


تلخ مثل خنده ای بی حوصله


سخت مثل حل صدها مسأله


مثل تکلیف ریاضی سخت بود


مثل صرف فعل ماضی سخت بود

 

تا که یک شب ...


 دست در دست پدر


راه افتادم به قصد یک سفر


در میان راه در یک روستا


خانه ای دیدیم خوب و آشنا


زود پرسیدم پدر این جا کجاست؟؟


گفت این جا خانه ی خوب خداست !!


گفت این جا می شود یک لحظه ماند


گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند !


با وضویی دست و رویی تازه کرد


با دل خود گفتگویی تازه کرد


گفتمش پس آن خدای خشمگین


خانه اش اینجاست؟ اینجا در زمین؟!


گفت آری خانه ی او بی ریاست ...


فرش هایش از گلیم و بوریاست


مهربان و ساده و بی کینه است


مثل نوری در دل آیینه است


عادت او نیست خشم و دشمنی


نام او نور و نشانش ... روشنی


خشم نامی از نشانی های اوست 


حالتی از مهربانی های اوست


قهر او از آشتی شیرین تر است


مثل قهر مهربان مادر است !!


دوستی را دوست معنا می دهد


قهر هم با دوست معنا می دهد


هیچ کس با دشمن خود قهر نیست ...


قهری او هم نشان دوستی است


تازه فهمیدم خدایم این خداست


این خدای مهربان و آشناست


دوستی از من به من نزدیک تر


از رگ گردن به من نزدیک تر


آن خدای پیش از این را باد برد


نام او را هم دلم از یاد برد ...


آن خدا مثل خیال و خواب بود


چون حبابی نقش روی آب بود ...


می توانم بعد از این با این خدا


دوست باشم دوست، پاک و بی ریا


می توان با این خدا پرواز کرد


سفره ی دل را برایش باز کرد !!


می توان درباره ی گل حرف زد


صاف و ساده مثل بلبل حرف زد


چکه چکه مثل باران راز گفت ...


با دو قطره صد هزاران راز گفت


می توان با او صمیمی حرف زد


مثل یاران قدیمی حرف زد


می توان تصنیفی از پرواز خواند


با الفبای سکوت آواز خواند !!


می توان مثل علفها حرف زد


با زبانی بی الفبا حرف زد !!


می توان درباره ی هر چیز گفت


می توان شعری خیال انگیز گفت ...


مثل این شعر روان و آشنا


پیش از این ها فکر می کردم خدا...


قیصر امین پور



[ شنبه 3 مرداد 1394 ] [ 01:01 ق.ظ ] [ فاطمه شعبانی حاجی ] [ نظرات() ]

سخت است


 سخت است قلم باشی و دلتنگ نباشی,

با تیغ مدارا کنی و سنگ نباشی

سخت است دلت را بتراشند و بخندی,

هی با تو بجنگند و تو در جنگ نباشی

از دردِ دلِ شاعرِ عاشق ،بنویسی,

با مردم صد رنگ هماهنگ نباشی

مانند قلم تکیه به یک پا کنی اما,

هنگام رسیدن به خودت لنگ نباشی

سخت است بدانی و لب از لب نگشایی,

سخت است خودت باشی و بی رنگ نباشی.

                       


[ جمعه 2 مرداد 1394 ] [ 04:04 ب.ظ ] [ فاطمه شعبانی حاجی ] [ نظرات() ]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات