تبلیغات
خدا،انسان،عشق - ♥یخی که عاشق خورشید شد♥
هر انسان کتابی است در انتظار خوانده شدن...

♥یخی که عاشق خورشید شد♥

      

خلاصه ای از کتاب "یخی که عاشق خورشید شد‏"‏ اثر رضا موزونی :


"زمستان تمام شده و بهار آمده بود؛.

 تکه یخ کنار سنگ بزرگ، جای خوبی برای خواب داشت؛. 

 از میان شاخه های درخت نوری را دید؛

با خوشحالی به خورشید نگاه کرد 

و با صدای بلند گفت:سلام خورشید..‏.-

من تا الأن دوستی نداشته ام با من دوست می شوی‏؟

 خورشید گفت:‏"سلام‏'اما...‏"

 یخ با نگرانی گفت:‏"اما چی‏؟"‏ 

خورشید گفت: "تو نباید به من نگاه کنی‏‏‏،

باور کن من دوست خوبی برای تو نیستم-
  
اگر من باشم,تو نیستی‏!‏ می میری,می فهمی‏‏"‏

 یخ گفت: ***چه فایده که زندگی کنی و کسی را دوست نداشته باشی‏!‏ 

چه فایده که کسی را دوست داشته باشی ولی نگاهش نکنی‏!‏‏!‏‏!‏‏"‏
 
روزها یخ به آفتاب نگاه کرد و کوچک و کوچک تر شد؛

یک روز خورشید بیدار شد و تکه یخ را ندید؛

از جای یخ جوی کوچکی جاری شده بود- 

چند روز بعد از همان جا گلی زیبا به شکل خورشید رویید- 

خورشید هر جا که می رفت گل هم با او می چرخید- 

و به او نگاه می کرد. 

گل آفتابگردان هنوز عاشق خورشید است.♥"


[ جمعه 9 مرداد 1394 ] [ 10:44 ق.ظ ] [ فاطمه شعبانی حاجی ] [ نظرات() ]