تبلیغات
خدا،انسان،عشق - آرام جانم
هر انسان کتابی است در انتظار خوانده شدن...

آرام جانم

سلام دوستان عزیز.....بازم قصد دارم شعری از استاد سعدی برایتون بزارم

از من خرده نگیرید،...

 اشعار سعدی یه حس بسیار زیبا و غیرقابل وصفی به من می دهد 

که زبانم از بیانش قاصر....

دوست دارم شما دوستان گلم هم  با خواندن این اشعار زیبا برای مدت کوتاهیم 

که شده این حس زیبا را تجربه کنید...






ای ساربان آهسته ران کآرام جانم می رودوآن دل که با خود داشتم با دلستانم میرود..

من مانده ام مهجور از او بیچاره و رنجور از اوگویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درونپنهان نمی ماند که خون بر آستانم میرود..

..محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان..کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود...

او می رود دامن کشان من زهر تنهایی چشاندگر مپرس از من نشان کز دل نشانم میرود

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشمچون مجمری پرآتشم کز سر دخانم میرود..

.........با آن همه بیداد او وین عهد بی بنیاد اودر سینه دارم یاد او یا بر زبانم میرود........

....بازآی و برچشمم نشین ای دلستان نازنینکآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم میرود..

شب تا سحر می نغنوم و اندرز کس می نشنوموین ره نه قاصد می روم کز کف عنانم میرود

.....گفتم بگریم تا ابل چون خر فرو ماند به گلوین نیز نتوانم که دل با کاروانم میرود........

........صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار منگر چه نباشد کار من هم کار از آنم میرود.....

.....در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخنمن خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی وفاطاقت نمیارم جفا کار از فغانم میرود............





                    سعدی ایرانی




[ یکشنبه 26 بهمن 1393 ] [ 11:42 ب.ظ ] [ فاطمه شعبانی حاجی ] [ نظرات() ]