تبلیغات
خدا،انسان،عشق
هر انسان کتابی است در انتظار خوانده شدن...

"خودم" تولدت مبارک

روزی می رسد که تمام افکارت 
صرف فردی غیر از خودت خواهد شد
 و آن روز به تو خواهم گفت:
بیا فقط لحظه ای برای خودت، 
با من قدم بزن.
"فاطم"
 


[ سه شنبه 5 تیر 1397 ] [ 03:02 ب.ظ ] [ فاطمه شعبانی حاجی ] [ نظرات() ]

سال ۱۳۹۷ مبااااااااارک

  دوستان ارجمندم سال نو همگی مبارک باشه
  ان شالله سالی سرشار از خوشی و امنیت داشته باشید
  و داشتن روزهای خوب الزامتان باشد


[ چهارشنبه 1 فروردین 1397 ] [ 02:31 ب.ظ ] [ فاطمه شعبانی حاجی ] [ نظرات() ]

سلام بر فطر

   


                                   ♥♥دیگران را عید اگر فرداست

                                    مارا این دمست...

                                 روزه داران ماه نو بینند و ما

                                  ابروی دوست...

           

                                                                                سعدی

       


[ سه شنبه 15 تیر 1395 ] [ 11:56 ب.ظ ] [ فاطمه شعبانی حاجی ] [ نظرات() ]

میلاد من،5تیر

    



          تیرماهی هاااا تولدتون مباااااااااااااااااارک




[ شنبه 5 تیر 1395 ] [ 02:57 ب.ظ ] [ فاطمه شعبانی حاجی ] [ نظرات() ]

♦بوی جوی مولیان♦

    
     با عرض سلام و ادب خدمت تمامی دوستانِ دوست خوبم.
           

                              

             سال 94اتفاقات تلخ و شیرین بسیاری برای من رقم خورد
            البته از نظر من تمامی آن اتفاقات شیرین و خاطره انگیز بود.
           قصد توجیه ندارم کم کاری وکوتاهی ام کاملا مشهود است
          امیدوارم دوستان نازنیم به بزرگواریشان بر من خرده نگیرند.
          و مثل قبل از من و مطالب وپست هایم حمایت نمایند.


                                 ♣بوی جوی مولیان♣
  
                     نامه ای که حکم  آب بر روی آتش را داشت...
                  این نامه نقل و قول مستقیم است.
                و چه پسندیده ونیکو است که گاه گاهی برای عزیزانمان
              نامه و دلنوشته ای بنویسیم و ارزش بودنشان در زندگی مان را
            به خودمان وآن عزیز کرده یادآور شویم.
 
         ♥همسر عزیزم سلام♥
         
       امیدوارم سالی که در پیش رویت هست سالی سرشار از موفقیت
       و توام با شادی وسرور و خوشحالی،برای خودت وخانواده ات باشد.
      عزیزم از اینکه سال 9
4پیوند عشق را با یکدیگر آغاز کردیم بسیار خوشحالم
      وخدا را شاکرم که همسری به من داد که آرزویش را داشتم.
      عزیزم از اینکه توانستم کاری انجام دهم تا به خواسته هایت برسی
      انجام وظیفه بود و اینکه دلخوری و یا ناراحتی که چرا به خواسته هایت نرسیدی
      با بزرگواری خودت مرا ببخش.و از خدا می خواهم تا سالی که در پیش رو دارم
     بتوانم دل همسرم را شاد و به آرزوهایش برسانم.
    عزیزم به خدا قسم که بعضی وقت ها خیلی ناراحت و دلخورت کردم
    از تو بابت تمامی آن ناراحتی معذرت می خواهم.
    در آخر به خاطر بدقولی هایی که کرده ام عذر می خواهم.
    انتهای این قصه ی سرد و سفید همیشه سبز خواهد بود.
   تا رسیدن سال نو تنها یک سلامخورشید باقی است هزاران تبریک به تو.

          دوستدار همیشگی ات؛شریک زندگی ات
           مونس و غم خوارت و هم درد درهایت
                      آقا سید. S.M.A.KH





[ سه شنبه 11 خرداد 1395 ] [ 08:48 ق.ظ ] [ فاطمه شعبانی حاجی ] [ نظرات() ]

پناه بر خدا........!!!!!!

   
AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان


دکتر شریعتی :


« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست، 

که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود.

 آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید 

و سوم _ که از همه تهوع آورتر بود_ اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !..... 

چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،

آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم، 

در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم . »


«پناه میبرم به خدا»،

از عـیبی که، «امروز» در خود می بینم،

و«دیروز»؛

«دیگران را» به خاطر، «هـمان عیـب» ملامت کرده ام.

محتاط باشیم، در  «سرزنش» و «قضاوت کردن دیگران».

وقتی نه از «دیروز او» خبر داریم و نه از "فردای خودمان"


[ شنبه 7 شهریور 1394 ] [ 11:37 ق.ظ ] [ فاطمه شعبانی حاجی ] [ نظرات() ]

روزهای کودکی

 

   میخواهم برگردم به روزهای کودکی،

   آن زمان که:عشق تنها در آغوش مادر خلاصه میشد....

   بالاترین نقطه ی زمین,شانه های پدر بود......

   بدترین دشمنانم,خواهرهایم بودند.......

   تنها دردم,زانوهای زخمی ام بود,

  وتنها چیزی که میشکست,اسباب بازیهایم بود,

  و معنای خداحافظ تا فردا بود.....!!!


[ شنبه 31 مرداد 1394 ] [ 07:33 ب.ظ ] [ فاطمه شعبانی حاجی ] [ نظرات() ]

♥♥روزمون مبارک☺♥♥

سلام خدمت تمامی دوستان عزیزم..

شرمندتونم که چند وقت نتونستم پست جدید بزارم.

مسافرت بودم شرایطش مهیا نبود.


"ولادت حضرت معصومه(س)و روز دخترو به همه ی شما دوستان عزیزم تبریک میگم"






[ یکشنبه 25 مرداد 1394 ] [ 05:06 ب.ظ ] [ فاطمه شعبانی حاجی ] [ نظرات() ]

♥یخی که عاشق خورشید شد♥

      

خلاصه ای از کتاب "یخی که عاشق خورشید شد‏"‏ اثر رضا موزونی :


"زمستان تمام شده و بهار آمده بود؛.

 تکه یخ کنار سنگ بزرگ، جای خوبی برای خواب داشت؛. 

 از میان شاخه های درخت نوری را دید؛

با خوشحالی به خورشید نگاه کرد 

و با صدای بلند گفت:سلام خورشید..‏.-

من تا الأن دوستی نداشته ام با من دوست می شوی‏؟

 خورشید گفت:‏"سلام‏'اما...‏"

 یخ با نگرانی گفت:‏"اما چی‏؟"‏ 

خورشید گفت: "تو نباید به من نگاه کنی‏‏‏،

باور کن من دوست خوبی برای تو نیستم-
  
اگر من باشم,تو نیستی‏!‏ می میری,می فهمی‏‏"‏

 یخ گفت: ***چه فایده که زندگی کنی و کسی را دوست نداشته باشی‏!‏ 

چه فایده که کسی را دوست داشته باشی ولی نگاهش نکنی‏!‏‏!‏‏!‏‏"‏
 
روزها یخ به آفتاب نگاه کرد و کوچک و کوچک تر شد؛

یک روز خورشید بیدار شد و تکه یخ را ندید؛

از جای یخ جوی کوچکی جاری شده بود- 

چند روز بعد از همان جا گلی زیبا به شکل خورشید رویید- 

خورشید هر جا که می رفت گل هم با او می چرخید- 

و به او نگاه می کرد. 

گل آفتابگردان هنوز عاشق خورشید است.♥"


[ جمعه 9 مرداد 1394 ] [ 11:44 ق.ظ ] [ فاطمه شعبانی حاجی ] [ نظرات() ]

...☺♣☺...

      

[ پنجشنبه 8 مرداد 1394 ] [ 11:00 ب.ظ ] [ فاطمه شعبانی حاجی ] [ نظرات() ]

رفتار من عادی است!!


   رفتار من عادی است،

     اما نمی دانم چرا

    این روزها؛

    از دوستان و آشنایان،

   هر کس مرا میبیند

   از دور می گوید:

    این روزها انگارحال و هوای دیگری داری؟!؟

اما 

  من مثل هر روزم،

  با آن نشانیهای ساده

  و با همان امضاء ، همان نام،

  و با همان رفتار معمولی،

  مثل همیشه ساکت و آرام؛

  این روزها تنها؛

  حس می کنم گاهی کمی گنگم،

  گاهی کمی گیجم،

  حس می کنم

  از روزهای پیش قدری بیشتر

  این روزها را دوست دارم.

  گاهی

  - از تو چه پنهان-؟

  با سنگها آواز می خوانم

  و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم

  این روزها گاهی؛

  از روز و ماه و سال، از تقویم،

  از روزنامه بی خبر هستم.


  حس می کنم گاهی کمی کمتر

   گاهی شدیداً بیشتر هستم.

  حتی اگر می شد بگویم

  این روزها گاهی خدا را هم

  یک جور دیگر می پرستم.

  گاهی برای یادبودِ لحظه ای کوچک

  یک روز کامل را جشن می گیریم


گاهی

  صد بار در یک روز می میرم.

  اما

  غیر از همین حسها که گفتم

  و غیر از این رفتار معمولی؛

  و غیر از این حال و هوای ساده و عادی

  حال و هوای دیگری در دل ندارم.

  رفتار من عادی است



قیصر امین پور




[ سه شنبه 6 مرداد 1394 ] [ 12:15 ب.ظ ] [ فاطمه شعبانی حاجی ] [ نظرات() ]

ازدواج با این ۸ نوع مرد خطرناک است!!!!!

اخیراً «دکتر گینورد آدامز» سرپرست انیستیتو راهنمایی ازدواج 
در دانشگاه پنسیلوانیا، کتابی تحت عنوان 
«چگونه دوست خود را انتخاب می کنید» 
منتشر کرده و در آن راجع به ازدواج مطالب مهمی نوشته است. 
در این کتاب دکتر «آدامز» دخترانی را که قصد ازدواج دارند
راهنمایی و ارشاد کرده و آنها را از ازدواج با «۸» نوع مرد 
که به عقیده ی او خطرناک هستند بر حذر داشته است:

 ادامه ی مطلب و حتما ببینید






♣♣ادامه مطلب♣♣
[ یکشنبه 4 مرداد 1394 ] [ 11:40 ب.ظ ] [ فاطمه شعبانی حاجی ] [ نظرات() ]

ای دوست!!!!

 
  
 ای دوست !!!؟؟؟!!!

 من بسان شریعتی ؛از دوکار نفرت دارم!!!
 
*یکی درد و دل کردن؛!

*و دیگری از خود دفاع کردن!!!


ولی؛!!!

آن دیگری برای من زجرآور است.


ای دوست حواست هست؟؟؟؟؟


[ شنبه 3 مرداد 1394 ] [ 06:46 ب.ظ ] [ فاطمه شعبانی حاجی ] [ نظرات() ]

خدا،عشق،انسان



پیش از این ها فکر می کردم خدا

خانه ای دارد میان ابرها


مثل قصر پادشاه قصه ها 


خشتی از الماس و خشتی از طلا


پایه های برجش از عاج و بلور


بر سر تختی نشسته با غرور


ماه، برق کوچکی از تاج او


هر ستاره پولکی از تاج او


اطلس پیراهن او آسمان


نقش روی دامن او کهکشان


رعد و برق شب، طنین خنده اش


سیل و طوفان نعره ی توفنده اش


دکمه ی پیراهن او آفتاب 


برق تیر و خنجر او ماهتاب


هیچ کس از جای او آگاه نیست


هیچکس را در حضورش راه نیست


پیش از این ها خاطرم دلگیر بود


از خدا در ذهنم این تصویر بود


آن خدا بی رحم بود و خشمگین 


خانه اش در آسمان دور از زمین


بود، اما در میان ما نبود


مهربان و ساده و زیبا نبود


در دل او دوستی جایی نداشت


مهربانی هیچ معنایی نداشت


هر چه می پرسیدم از خود از خدا


از زمین از آسمان از ابرها


زود می گفتند این کار خداست


پرس و جو از کار او کاری خطاست


هر چه می پرسی جوابش آتش است


آب اگر خوردی عذابش آتش است


تا ببندی چشم ... کورت می کند


تا شوی نزدیک ... دورت می کند !!


کج گشودی دست ... سنگت می کند !!


کج نهادی پای ... لنگت می کند !!


تا خطا کردی عذابت می کند


در میان آتش آبت می کند !!


با همین قصه دلم مشغول بود


خواب هایم خواب دیو و غول بود


خواب می دیدم که غرق آتشم 


در دهان شعله های سرکشم


در دهان اژدهایی خشمگین


بر سرم باران گرز آتشین


محو می شد نعره هایم بی صدا 


در طنین خنده ی خشم خدا ...


نیت من در نماز و در دعا


ترس بود و وحشت از خشم خدا !!


هر چه می کردم همه از ترس بود


مثل از بر کردن یک درس بود


مثل تمرین حساب و هندسه


مثل تنبیه مدیر مدرسه


تلخ مثل خنده ای بی حوصله


سخت مثل حل صدها مسأله


مثل تکلیف ریاضی سخت بود


مثل صرف فعل ماضی سخت بود

 

تا که یک شب ...


 دست در دست پدر


راه افتادم به قصد یک سفر


در میان راه در یک روستا


خانه ای دیدیم خوب و آشنا


زود پرسیدم پدر این جا کجاست؟؟


گفت این جا خانه ی خوب خداست !!


گفت این جا می شود یک لحظه ماند


گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند !


با وضویی دست و رویی تازه کرد


با دل خود گفتگویی تازه کرد


گفتمش پس آن خدای خشمگین


خانه اش اینجاست؟ اینجا در زمین؟!


گفت آری خانه ی او بی ریاست ...


فرش هایش از گلیم و بوریاست


مهربان و ساده و بی کینه است


مثل نوری در دل آیینه است


عادت او نیست خشم و دشمنی


نام او نور و نشانش ... روشنی


خشم نامی از نشانی های اوست 


حالتی از مهربانی های اوست


قهر او از آشتی شیرین تر است


مثل قهر مهربان مادر است !!


دوستی را دوست معنا می دهد


قهر هم با دوست معنا می دهد


هیچ کس با دشمن خود قهر نیست ...


قهری او هم نشان دوستی است


تازه فهمیدم خدایم این خداست


این خدای مهربان و آشناست


دوستی از من به من نزدیک تر


از رگ گردن به من نزدیک تر


آن خدای پیش از این را باد برد


نام او را هم دلم از یاد برد ...


آن خدا مثل خیال و خواب بود


چون حبابی نقش روی آب بود ...


می توانم بعد از این با این خدا


دوست باشم دوست، پاک و بی ریا


می توان با این خدا پرواز کرد


سفره ی دل را برایش باز کرد !!


می توان درباره ی گل حرف زد


صاف و ساده مثل بلبل حرف زد


چکه چکه مثل باران راز گفت ...


با دو قطره صد هزاران راز گفت


می توان با او صمیمی حرف زد


مثل یاران قدیمی حرف زد


می توان تصنیفی از پرواز خواند


با الفبای سکوت آواز خواند !!


می توان مثل علفها حرف زد


با زبانی بی الفبا حرف زد !!


می توان درباره ی هر چیز گفت


می توان شعری خیال انگیز گفت ...


مثل این شعر روان و آشنا


پیش از این ها فکر می کردم خدا...


قیصر امین پور



[ شنبه 3 مرداد 1394 ] [ 01:01 ق.ظ ] [ فاطمه شعبانی حاجی ] [ نظرات() ]

سخت است


 سخت است قلم باشی و دلتنگ نباشی,

با تیغ مدارا کنی و سنگ نباشی

سخت است دلت را بتراشند و بخندی,

هی با تو بجنگند و تو در جنگ نباشی

از دردِ دلِ شاعرِ عاشق ،بنویسی,

با مردم صد رنگ هماهنگ نباشی

مانند قلم تکیه به یک پا کنی اما,

هنگام رسیدن به خودت لنگ نباشی

سخت است بدانی و لب از لب نگشایی,

سخت است خودت باشی و بی رنگ نباشی.

                       


[ جمعه 2 مرداد 1394 ] [ 04:04 ب.ظ ] [ فاطمه شعبانی حاجی ] [ نظرات() ]

آوای مهر هستی

  


 با عرض سلام و ادب خدمت تمامی شما دوستان عزیزم،

در ماه مبارکی که پشت سر گذاشتیم شاهد برنامه ی تلوزیونی بسیار زیبای ماه عسل، از شبکه ی سوم سیما بودیم.

در یکی از قسمت های این برنامه،مهمانان بزرگواری آمده بودند که فرزندانشان ناشنوا بودند.

واین کودکان  با روش کاشت حلزون، می توانستند صداها را بشنوند.

و از نظر من،کار بسیاربسیار بزرگ و قابل تقدیری است.

روش کاشت حلزون، روش پرهزینه ای است که خانم کتایون ریاحی، 

مسئولیت جمع اوری کمک های مردمی را، برای کمک به کودکان ناشنوا برعهده دارند.

ما هم میتوانیم در این کار بزرگ  نقش داشته باشیم.امیدوارم هر کسی در حد توان خویش،

چه مالی،چه در زمینه های اطلاع رسانی،و...در این کار بزرگ و نیکوایفای نقش کند..

حتی مبالغ اندک ما هم می تواند اوای خوش زندگی را به گوش کودکان این مرز و بوم برساند..

 قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود...

"همه ی کودکان فرزندان ما هستندو شایسته است انگونه رشد کنندکه شکوه زندگی مان باشند

 پس بکوشیم همه انان اوای مهر هستی را یکسان بشنوند."  کتایون ریاحی

                            ♥♥♥♥♥♥♥♥♥

برای کمک از طریق تلفن همراهتان،می توانید کد دستوری زیررا وارد نمایید:#510*724*

و همچین برای کسب اگاهی بیشتر از چگونگی کمک به این بچه های عزیز و دوست داشتنی،

بر روی لینک زیر کلیک کنید.

http://www.komakcharity.com/newspress.php  



[ یکشنبه 28 تیر 1394 ] [ 01:46 ب.ظ ] [ فاطمه شعبانی حاجی ] [ نظرات() ]

سلیمان باش!!!!


♦سلیمان باش و دستور بده♦

به خشمت بگو: برو اونطرف وایستا.برو و بر سر تکبرم خالی شو.

به قهرت بگو: شما بفرمایید و بین من و جناب دروغ قهر برقرار کنید.

به دیو درونت قاطعانه بگو: نه ،من غلام تو نیستم.تو غلام منی.

♦مانند سلیمان مُلک وجودت را فرمانروایی کن♦


♠استاد الهی قمشه ای♠



[ چهارشنبه 24 تیر 1394 ] [ 12:11 ق.ظ ] [ فاطمه شعبانی حاجی ] [ نظرات() ]